X
تبلیغات
رایتل
من و خودم
روزی دوباره، امید دوباره برای ادامه ای بهتر، فبعزتک یا جمیل 
قالب وبلاگ

دوستم یه دوستی داشت که همدیگه رو دوس داشتن.وقتی کنکور داشتیم خیلی تو زمینه ی انگیزه و اراده داشتن بهش کمک می کرد.خودش هم دانشجوی مترجمی پیام نور بود...کنکور دادیم و وقتی نتایج نهایی اعلام شد دوستم پزشکی قبول شد.دوستش اعتماد به نفس خیلی خوبی داشت.اما آخرش سر اینکه این پزشکی هست و با رتبه دورقمی شیرازه،اما اون یه رشته دیگه،بعد یکم جدل زدن یه مدت از هم دیگه جدا شدن.حدودا یه ماه پیش بود که دوباره برگشتن با همدیگه،البته نه مثل قبل،وقتی از دوستم می پرسیدم دوستت این مدت چی کار کرده،گفت مدتی که من نبودم اون خیلی فک کرده و روی خودش کار کرده،و وقتی از موفقیتای الانش می گفت،متوجه شدم که شاید آدمایی مثل من بعد از ده سال هم بهش نرسن.دوسال پیش که معتاد رمان بودم،می دیدم تو همه رمانا یا شخصیتا اولش یه شکست می خورن،یا اینکه یهو یه تلنگر خیلی شدید بهشون وارد میشه و متحول میشن.شکستو دوس نداشتم ،یعنی هیچکس نداره،اما واسه خودم همیشه منتظر یه تحول بودم.زبان رو دوس داشتم و دارم،دوم که بودم،دوس داشتم برم رشته ریاضی،اما بهم گفتن باید بری تجربی،و فک می کردن که باید پزشکی قبول شم،واسه زبان مامانم تا دوهفته قبل از کنکور رضایت نمیداد که زبان برم،و چون خودش معلم بود،می گفت حالا که رفتی زبان هم باید تربیت معلم باشی که حداقل از همین الان دغدغه شغل نداشته باشی،با توجه به اینکه رتبه م 3رقمی شده بود مطمئن بودم که قبول میشم و مرحله اول هم قبول شدم،مصاحبه هم رفتم،و نمره مصاحبه م هم از 115، 114.66شدم،با توجه به اینکه نمره نفر بعد از من تقریبا105 شده بود،یعنی از همه بالاتر،ولی خب نشد.ناراحت هم نیستم که نشد،درسته اگه الان تربیت معلم بودم از چند ماه پیش حقوق می گرفتم ولی اونطوری که باید نمی تونسنتم تو زبان پیشرفت کنم.اما از همون روز اولی که به دانشگاه رفتم،نارضایتی رو توی چهره یا حتی حرف مامانم می دیدم،من حرفای مامانم و راهنماییاش واسم خیلی مهمه و تا اونجایی که بتونم عمل می کنم.اما اینقدر توی این مدت بهم گفته که حتی چندبار تصمیم گرفتم انصراف بدم و وباره بشینم واسه تجربی بخونم.اما خب ریسکش زیاد بود.الانم فقط واسه اینکه دیگه مجبور نشم با مامانم بحث کنم،دیگه نه هیچ حرفی از رشته می زنم،نه دانشگاه،نه پزشکی،اگرچه...روز اعلام نتایج اولیه،بحث داشتیم و مطمئنم روز نتایج نهایی هم باز....

این دوست دوستم،بهم ثابت کرده که من اونطوری که لازمه نتونستم خودم رو به خونوادم ثابت کنم،شاید کم گذاشتم.می دونم،هنوز هم فرصت دارم،اما مظمئنم این وضع اگه نتونم دکترا بگیرم،درست شدنی نخواهد بود.

امید رو نباید از آدما گرفت،امیدوارم درست شه.


نمی دونم چرا اینا رو نوشتم،فقط یکم رو دلم سنگینی می کرد.حرفایی که حتی به همین دوستمم نمی تونم بزنم،چون پشیمون میشم.


روزگارتون شیرین

[ چهارشنبه 12 شهریور 1393 ] [ 19:23 ] [ mahna ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مثل کبریت کشیدن در باد.. زندگی دشوار است! من خلاف جهت آب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم... آخرین دانه کبریتم را .. می کشم در این باد... هرچه بادا باد....!
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 9523

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی