X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
من و خودم
روزی دوباره، امید دوباره برای ادامه ای بهتر، فبعزتک یا جمیل 
قالب وبلاگ

امروزامتحانام تموم شد و به خونه برگشتم.امتحانا تموم شد دیگه...اولین سال دانشگاهم تموم شد با تموم اتفاقای خوبش و اتفاقای دیگه ای که در زمان انجام وقوعشون بد و ناخوشایند به نظر میان اما الان به همونا هم که فک میکنم لبخند به لبم میارن

از روز اولی که قبول شدم و من فقط همین رشته رو میخواستم در حالی که خانوادم فقط به قبول شدنم تو اولین کد رشته انتخابیم فک میکردن.همونی که به اصرار اونا زدم....

روزایی که باید ثبت نام میکردم و ساعت 8شب قبل از اینکه برم تازه کارایی که باید انجام میدادم رو یکی یکی میفهمیدم .یعنی دقیقا آخرین لحظات دقایق اضافه

روز اول دانشگاه که بوقی بودن خودمون رو کاملا نشون دادیم و رفتیم سر کلاس و استادی که هی به ما گوشزد می کرد که دست از این رفتارای دانش آموزیتون بردارین

اولین هفته ای که به خونه برگشتم و پاکتی که کتابام توش بود پاره شد و همه کتابا ریخت ...

3تا موشی که تو خوابگاه دیدیم به سختی تونستیم بکشیمشون...

ترم اول که نصف اولش کاملا با دلتنگی خانواده گذشت ....

شیر نسکافه هایی که شبای زمستون می خوردیم و اون شبی که یه قطره ش پرید تو گلوم و تا مرز خفه شدن پیش رفتم...

رفتنمون با دو تا از بچه ها به قدم گاه و صحنه هایی که اونجا باهاشون مواجه شدیم...

کنفرانس ادبیاتی که می دادم و هیچ فایده ای نداشت...

عاشق شدن دو نفر از بچه های کلاس...

تو صف وایسادن واسه گرفتن ژتون تو سلف...

گرمای طاقت فرسا و پتویی که هیچوقت استفاده نشد و اسپیلتی که فقط 10 روز خاموش شد...

امتحانای پایان ترمی که همه درس میخوندن و من....

ترم دوم...

هفته اول هیچیکی جز یکی از پسرا نرفت سر کلاس و استاد هم نامردی نکرد و واسه همه غیبت زد..

شبایی که تو خوابگاه اینقدر می خندیدیم که دلمون درد می گرفت...

نگاه های پر انرژی و اثر گذار من....

هفته قبل از عید که هماهنگ کردیم هیچکی نره و 6تا از پسرا رفتن...

عید که نشستم تمرینا دو تا از کتابامو تا آخر نوشتم...

هفته بعد از که دوباره واسه نرفتن هماهنگ شده بود ما رفتیم

روزی که استاد گرامر نمره میان ترما رو می گفت و به طور کاملا اتفاقی مدادم سمت استاد با فاصله 50cm پرتاب شد و یکی گفت استاد ببینین دوباره امتحان نمی گیرین بچه ها قصد جونتون رو کردن و استاد که بهم گفت حتما کلاس پرتاب نیزه ثبت نام کن چون می دونم که مدال میاری...ومن....

هفته هایی که با درس خوندن گذشت...

فرجه ها ...

امتحانا و پشیمونی هم اتاقی هام که چرا مترجمی نیستن چون من می تونستم 10دور بزنم اونا یه دورم نمی تونستن ریاضی یا شاهنامه شون رو بخونن...

مارمولک...

پمپ آبی که ترکید و خوابگاه رو آب گرفت و در نتیجه اون یه روز آب نداشتیم...

و بالاخره تموم شد...

با همه سوتی هایی که دادم...

خوب یا بد...

زشت یا زیبا...

سخت یا آسون...

همه اتفاقا و رخدادای زندگی همینطور میگذرن..

به اندازه یه چشم بر هم زدن...
و بستگی به ما داره که با چه دیدی به اونا نگاه کنیم،مثبت یا منفی که تبدیل به خاطره شن یا عذاب...

این پست صرفا واسه ثبت وقایع بود

روزگارتون شیرین..


[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 21:26 ] [ mahna ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مثل کبریت کشیدن در باد.. زندگی دشوار است! من خلاف جهت آب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم... آخرین دانه کبریتم را .. می کشم در این باد... هرچه بادا باد....!
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 9533

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی